حكيم ابوالقاسم فردوسى
1332
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
ز جهرم بيامد سوى طيسفون * پر از آب مژگان و دل پر ز خون بيامد بدان خانه او را بديد * شده لعل رخسار او شنبليد زمانى همى بود در پيش شاه * خروشان بيامد سوى بارگاه همى پهلوانى برو مويه كرد * دو رخساره زرد و دلى پر ز درد چنان بد كه زاريش بشنيد شاه * همان كس كجا داشت او را نگاه نگهبان كه بودند گريان شدند * چو بر آتش مهر بريان شدند همى گفت الا يا ردا خسروا * بزرگا سترگا تن آور گوا كجات آن بزرگى و آن دستگاه * كجات آن همه فر و تخت و كلاه كجات آن همه برز و بالا و تاج * كجات آن همه ياره و تخت و عاج كجات آن همه مردى و زور و فر * جهان را همى داشتى زير پر كجا آن شبستان و رامشگران * كجا آن بر و بارگاه سران كجا افسر و كاويانى درفش * كجا آن همه تيغهاى بنفش كجا آن دليران جنگ آوران * كجا آن رد و موبد و مهتران كجا آن همه بزم و ساز شكار * كجا آن خراميدن كارزار كجا آن غلامان زرين كمر * كجا آن همه راى و آيين و فر كجا آن سرافراز جانور سپار * كه با تخت زر بود و با گوشوار كجا آن همه لشكر و بوم و بر * كجا آن سرافرازى و تخت زر كجا آن سر خود و زرين زره * ز گوهر فگنده گره بر گره كجا اسپ شبديز و زرين ركيب * كه زير تو اندر بدى ناشكيب كجا آن سواران زرّين ستام * كه دشمن بدى تيغشان را نيام كجا آن همه راز و آن بخردى * كجا آن همه فرهء ايزدى كجا آن همه بخشش روز بزم * كجا آن همه كوشش روز رزم كجا آن همه راهوار استران * عمارى زرّين و فرمانبران هيونان و بالا و پيل سپيد * همه گشته از جان تو نااميد كجا آن سخنها بشيرين زبان * كجا آن دل و راى و روشن روان ز هر چيز تنها چرا ماندى * ز دفتر چنين روزكى خواندى مبادا كه گستاخ باشى بدهر * كه زهرش فزون آمد از پاى زهر پسر خواستى تا بود يار و پشت * كنون از پسر رنجت آمد بمشت ز فرزند شاهان بنيرو شوند * ز رنج زمانه بىآهو شوند شهنشاه را چونك نيرو بكاست * چو بالاى فرزند او گشت راست هرانكس كه او كار خسرو شنود * بگيتى نبايدش گستاخ بود همه بوم ايران تو ويران شمر * كنام پلنگان و شيران شمر سر تخم ساسانيان بود شاه * كه چون او نبيند دگر تاج و گاه شد اين تخمه ويران و ايران همان * بر آمد همه كامهء بدگمان فزون زين نباشد كسى را سپاه * ز لشكر كه آمدش فرياد خواه گزند آمد از پاسبان بزرگ * كنون اندر آيد سوى رخنه گرگ نباشد سپاه تو هم پايدار * چو برخيزد از چار سو كارزار